aryans.jpg

دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود تا كجا باز دل غمزده اى سوخته بودرسم عاشق كشى و شيوه ء شهرآشوبى جامه اى بود كه بر قامت او دوخته بودجان عشاق سپند رخ خود مى دانست وآتش چهره بدين كار برافروخته بودكفر زلفش ره دين مى زد و آن سنگين دل در پى اش مشعلى از چهره برافروخته بودگر چه مى گفت كه زارت بكشم مى ديدم كه نهانش نظرى با من دلسوخته بوددل بسى خون به كف آورد ولى ديده بريخت الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بوديار مفروش بدنيا كه بسى سود نكرد آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بودگفت و خوش گفت : برو خرقه بسوزان حافظ يارب اين قلب شناسى ز كه آموخته بود

/ 0 نظر / 17 بازدید